جزیره؛ تئاتر در مرز میان زندان و آزادی
گاهی صحنه تئاتر، پیش از آنکه با نور و دکور و پرده تعریف شود، با یک «انسان» آغاز میشود؛ انسانی که ایستاده است، نفس میکشد، نگاه میکند و میخواهد چیزی را به دیگری منتقل کند. در چنین لحظهای، تئاتر دیگر صرفاً بازنمایی یک داستان نیست؛ به کنشی برای زنده ماندن بدل میشود. «جزیره» آثول فوگارد از همین نقطه آغاز میشود؛ از جایی که زندان، بدن انسان را محصور کرده، اما هنوز نتوانسته است تخیل و میل او به روایت کردن را زندانی کند.
به گزارش اخبار اصفهان نمایش «جزیره» به نویسندگی آثول فوگارد، با ترجمه محمد حفاظتی و کارگردانی اکبر زنجانپور، در شهریور و مهر ۱۴۰۵ در تالار چهارسو مجموعه تئاتر شهر روی صحنه میرود؛ اجرایی که برای تئاتر ایران از جهتی دیگر نیز اهمیت دارد: بازگشت اکبر زنجانپور به صحنه پس از سیزده سال. زنجانپور این بار در کنار سعید داخ، در فضایی محدود و فشرده، داستان دو زندانی به نامهای جان و وینستون را روایت میکند؛ دو مردی که در دل یک زندان دورافتاده، برای حفظ چیزی میجنگند که شاید از آزادی فیزیکی نیز مهمتر باشد: کرامت انسانی.
«جزیره» در نگاه نخست داستان دو زندانی است؛ اما در لایههای عمیقتر، داستان انسانهایی است که نمیخواهند اجازه دهند شرایط بیرونی، هویت درونیشان را تعریف کند.
سلولی که به صحنه تبدیل میشود
جهان نمایش در سلولی کوچک در زندانی بینام و بدنام شکل میگیرد؛ زندانی که مستقیماً از زندان جزیره رابن الهام گرفته شده است؛ همان مکانی که نلسون ماندلا سالهای طولانی از زندگی خود را در آن سپری کرد.
جان و وینستون روزها زیر نگاه نگهبانان به کارهای طاقتفرسا و بیهوده مشغولاند؛ از جمله جابهجا کردن شن از نقطهای به نقطه دیگر. کاری که بیش از آنکه معنای عملی داشته باشد، نوعی فرسایش تدریجی انسان است؛ فرسایشی که قرار است توان جسمی و روانی زندانی را تحلیل ببرد.
در اینجا، بیهودگی کار، خود تبدیل به یک نشانه میشود. نظام سرکوب فقط انسان را در پشت دیوار قرار نمیدهد؛ گاهی او را وادار میکند انرژی و زندگی خود را صرف فعالیتی کند که هیچ مقصدی ندارد. تکرار، بیمعنایی و اجبار، سه ضلع این زندان روانیاند.
اما شبها، وقتی آنها به سلول بازمیگردند، اتفاق دیگری رخ میدهد.
دو زندانی، خسته و مجروح، مخفیانه تمرین تئاتر میکنند.
آنها نسخهای دونفره از «آنتیگونه» سوفوکل را آماده میکنند تا در جشنی برای زندانیان اجرا کنند.
همینجا است که سلول، معنای دیگری پیدا میکند. فضایی که در طول روز نشانه اسارت است، شب هنگام به صحنه تبدیل میشود. دیوارهایی که قرار بوده مرزهای جهان این دو انسان باشند، اکنون شاهد خلق جهانی تازهاند.
تئاتر، در اینجا راه فرار نیست؛ شکل دیگری از مقاومت است.
آنتیگونه؛ صدای وجدان در برابر فرمان قدرت
انتخاب «آنتیگونه» در متن فوگارد یکی از مهمترین لایههای معنایی نمایش است. آثول فوگارد با قرار دادن این تراژدی یونانی در متن زندگی زندانیان آپارتاید، دو جهان تاریخی و فرهنگی را به یکدیگر پیوند میدهد؛ یونان باستان و آفریقای جنوبی دوران آپارتاید.
در نمایش درون نمایش، وینستون نقش آنتیگونه را بازی میکند و جان در نقش کرئون ظاهر میشود؛ پادشاهی که نماینده قدرت و قانون است.
آنتیگونه در برابر فرمان کرئون میایستد؛ زیرا معتقد است قانونی وجود دارد که از فرمان حاکم بالاتر است: قانون وجدان، اخلاق و پیوندهای انسانی.
این تقابل، وقتی وارد زندان فوگارد میشود، دیگر صرفاً یک مسئله تاریخی یا اسطورهای نیست. جان و وینستون نیز به دلیل ایستادگی در برابر قوانین غیرانسانی آپارتاید به زندان افتادهاند. آنها به شکلی دیگر، همان پرسش آنتیگونه را با زندگی خود مطرح کردهاند: آیا هر قانونی الزاماً عادلانه است؟ و آیا اطاعت از قانون، زمانی که قانون در برابر انسانیت قرار میگیرد، همچنان فضیلت محسوب میشود؟
از این منظر، «آنتیگونه» برای جان و وینستون تنها یک نمایشنامه کلاسیک نیست؛ آینهای است که آنها در آن خودشان را میبینند.
آنها آنتیگونه را بازی میکنند، اما در حقیقت بخشی از زندگی خود را به روی صحنه میآورند.
وقتی بازیگر دیگر فقط بازیگر نیست
یکی از ظریفترین وجوه «جزیره» در همین مرز میان نقش و واقعیت شکل میگیرد. جان و وینستون در حال تمرین شخصیتهایی هستند که درگیر قدرت، سرکشی، فقدان و مرگاند؛ در حالی که خود آنها نیز در زندگی واقعی با همین مفاهیم دستوپنجه نرم میکنند.
در نتیجه، هرچه تمرین جلوتر میرود، فاصله میان «بازی» و «زندگی» باریکتر میشود.
از منظر روانشناسی هنر، این اتفاق اهمیت ویژهای دارد. هنر میتواند فضایی ایجاد کند که انسان در آن، تجربههای سرکوبشده خود را به شکل نمادین دوباره زندگی کند. آنچه شاید در زندگی روزمره قابل بیان نیست، در هنر امکان ظهور پیدا میکند.
تئاتر برای این دو زندانی، فرصتی است برای بازپسگیری «خود». آنها در بیرون از صحنه فقط زندانیاند؛ اما روی صحنه میتوانند آنتیگونه یا کرئون باشند. میتوانند صدا داشته باشند، انتخاب کنند و حتی برای لحظاتی جایگاه قدرت و ضعف را جابهجا کنند.
این تغییر، از منظر روانشناختی، بسیار مهم است. زیرا یکی از نخستین چیزهایی که در شرایط سرکوب آسیب میبیند، احساس اختیار است. وقتی انسان دائماً به او گفته میشود چه کاری انجام دهد، کجا بایستد و چه زمانی حرکت کند، «انتخاب» به تدریج از تجربه روزمره او حذف میشود.
هنر میتواند دوباره این امکان را به او بازگرداند.
تئاتر به جان و وینستون اجازه میدهد برای لحظاتی انتخاب کنند که چه کسی باشند.
به همین دلیل، صحنه آنها فقط یک صحنه هنری نیست؛ مکانی برای بازسازی هویت است.
آزادی؛ خبری که شادی نمیآورد
اما درست زمانی که تئاتر توانسته است پیوند میان این دو زندانی را محکمتر کند، واقعیت بیرونی وارد جهان آنها میشود.
به جان خبر میرسد که در پی فرجامخواهی موفقیتآمیز، دوران محکومیتش کاهش یافته و سه ماه دیگر آزاد خواهد شد.
در نگاه نخست، این خبر باید پایان رنج باشد؛ اما فوگارد بهجای ساختن یک لحظه ساده از شادی، آن را به یکی از پیچیدهترین نقاط روانی نمایش تبدیل میکند.
وینستون باید تا پایان عمر در زندان بماند.
بنابراین آزادی جان، برای وینستون فقط خبر آزادی یک دوست نیست؛ تصویری است از چیزی که خودش دیگر به آن دسترسی ندارد.
اینجا حسادت، اندوه و خشم به شکل ساده و تکبعدی ظاهر نمیشوند. آنها از دل یک فقدان عمیق میآیند. وینستون با رفتن جان، فقط یک همبندی را از دست نمیدهد؛ بخشی از جهان مشترکی را از دست میدهد که در آن، رنج قابل تحملتر بوده است.
در طرف مقابل، جان نیز نمیتواند آزادی خود را بیهزینه تجربه کند.
او خوشحال است، اما شادیاش با احساس گناه و اندوه درهم میآمیزد. قرار است آزاد شود، اما دوستش را در جایی باقی بگذارد که خودشان سالها در آن رنج کشیدهاند.
به این ترتیب، فوگارد مفهوم آزادی را نیز زیر سؤال میبرد.
آیا آزادی همیشه شادیآور است؟
آیا وقتی رهایی یک نفر به معنای ماندن دیگری در اسارت باشد، میتوان از آزادی بدون احساس گناه سخن گفت؟
«جزیره» در این نقطه از یک نمایش سیاسی فراتر میرود و به مطالعهای درباره رابطه انسانی تبدیل میشود؛ رابطهای که در آن عشق، وابستگی، رفاقت، حسادت، فقدان و احساس گناه همزمان حضور دارند.
روانشناسی هنر؛ وقتی تخیل شکل مقاومت میگیرد
«جزیره» را میتوان از زاویه روانشناسی هنر، روایتی درباره نقش خلاقیت در حفظ سلامت روان انسان نیز دانست.
انسان فقط با غذا، خواب و امنیت فیزیکی زنده نمیماند. نیاز به معنا، ارتباط و امکان بیان نیز بخشی از ساختار روانی اوست. زمانی که محیط بیرونی همه این امکانها را محدود میکند، هنر میتواند به فضایی برای حفظ و بازسازی آنها تبدیل شود.
جان و وینستون در زندان، تئاتر تمرین میکنند؛ زیرا نیاز دارند چیزی را خلق کنند که نظام زندان نتواند از آنها بگیرد.
آنها با هنر، برای خودشان زمان میسازند؛ زمانِ انتخاب، زمانِ گفتگو و زمانِ خیال.
در این معنا، تئاتر در «جزیره» نه تزئین داستان است و نه صرفاً نمایشی در دل نمایش. تئاتر خود یکی از شخصیتهای اصلی اثر است؛ شخصیتی که بیصدا، اما مداوم، در برابر منطق زندان ایستاده است.
زندان میگوید: «تو همان چیزی هستی که من تعیین میکنم.»
تئاتر پاسخ میدهد: «من هنوز میتوانم چیز دیگری را تصور کنم.»
و شاید قدرت هنر دقیقاً از همینجا آغاز میشود.
بازگشت زنجانپور به صحنه
در این میان، حضور اکبر زنجانپور در «جزیره» معنایی فراتر از یک انتخاب اجرایی دارد. بازگشت او به صحنه پس از سیزده سال، در شرایطی اتفاق میافتد که متن فوگارد بیش از هر چیز به حضور بازیگر، رابطه و کیفیت مواجهه دو انسان وابسته است.
«جزیره» نمایشِ میزانسنهای عظیم نیست؛ نمایشِ بدن، نگاه، سکوت، صدا و فاصله میان دو انسان است.
در چنین اثری، بازیگر باید بتواند بخش بزرگی از جهان نمایش را در جزئیترین رفتارها حمل کند. یک مکث، یک نگاه، تغییر ریتم صدا یا حتی فاصله گرفتن از دیگری میتواند حامل معنایی باشد که در متن بهصراحت گفته نشده است.
از این منظر، بازگشت زنجانپور به صحنه، انتخابی قابل تأمل است. او پس از سالها دوباره در فضایی قرار گرفته که بازیگر و رابطه میان بازیگران، قلب اصلی روایت را تشکیل میدهد.
همراهی سعید داخ نیز این دو نفره بودن را به عنصر تعیینکننده اجرا تبدیل میکند. جهان «جزیره» در نهایت بر رابطه جان و وینستون بنا شده است؛ رابطهای که باید از رفاقت و همسرنوشتی به حسادت، اندوه، ترس و فقدان برسد و در تمام این مسیر، تماشاگر را در فاصلهای بسیار نزدیک با دو شخصیت نگه دارد.
جزیرهای فراتر از یک زندان
«جزیره» در پایان، بیش از آنکه درباره یک زندان باشد، درباره مرزهای آزادی است.
ممکن است انسانی پشت میلهها باشد، اما در ذهن خود هنوز امکان انتخاب داشته باشد؛ و ممکن است انسانی بیرون از زندان زندگی کند، اما در ترس، اجبار یا بیاختیاری گرفتار باشد.
فوگارد با آوردن «آنتیگونه» به درون زندان، همین مرز را پیچیدهتر میکند. آنتیگونه متعلق به هزاران سال پیش است، اما پرسشی که مطرح میکند همچنان تازه است: وقتی قانون با وجدان انسان در تضاد قرار میگیرد، مسئولیت ما چیست؟
شاید به همین دلیل «آنتیگونه» هنوز میتواند در یک سلول زندان زنده شود؛ زیرا مسئله او متعلق به یک زمان یا یک جغرافیا نیست. مسئله او انتخاب انسان در برابر قدرت است.
و در «جزیره»، این انتخاب نه در میدانهای بزرگ، که در یک سلول کوچک و در میان دو انسان شکل میگیرد.
در نهایت، شاید مهمترین دستاورد نمایش همین باشد که نشان میدهد هنر الزاماً قادر نیست دیوارهای زندان را فرو بریزد، اما میتواند معنای این دیوارها را تغییر دهد. میتواند به انسانی که اختیارش از او گرفته شده، دوباره صدا بدهد؛ به او اجازه دهد نقش انتخاب کند، دیگری باشد، خیال کند و برای لحظهای جهانی بسازد که قوانینش را خودش تعیین میکند.
«جزیره» از این منظر، داستان دو زندانی نیست؛ داستان انسان است در لحظهای که باید میان اطاعت و وجدان، میان ماندن و رفتن، میان آزادی و تنهایی، و میان واقعیت و خیال یکی را انتخاب کند.
و شاید تئاتر، خودِ همین انتخاب باشد.
اکبر زنجانپور پس از سیزده سال به صحنه بازمیگردد؛ اما این بازگشت صرفاً بازگشت یک بازیگر یا کارگردان به صحنه نیست. مواجهه او با «جزیره»، با متنی که هنر را به مقاومت، بازیگری را به هویت و صحنه را به امکان آزادی پیوند میدهد، بار دیگر نشان میدهد که چگونه نگاه یک هنرمند میتواند به یک متن کلاسیک، خوانشی شخصی و متمایز ببخشد.
در «جزیره» رد امضای هنر اکبر زنجانپور همچنان قابل تشخیص است؛ امضایی که نمایش را از یک بازخوانی صرف فراتر میبرد، به آن تشخص میدهد و سبب میشود این جزیره، فقط جزیرهای در میانه اقیانوس نباشد؛ جزیرهای باشد در میانه انسان، هنر و آزادی.
جایی که شاید دیوارها هنوز پابرجا باشند، اما صحنه، راهی برای عبور از آنها پیدا کرده است.





ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰