زنجیره بیاعتمادی؛ وقتی خود ما نیز به حلقهای از آن بدل میشویم
جامعه سالم در ادبیات جامعهشناسی معاصر با مفهوم اعتماد تعمیمیافته شناخته میشود.
اعتماد تعمیمیافته یعنی توان اعتماد به کسانی که از دایره خودیها بیروناند…غریبهها همشهریان ناشناس و نهادهای عمومی…
این نوع اعتماد هزینه مبادلات اجتماعی و اقتصادی را کاهش داده و همکاری داوطلبانه را ممکن میسازد و هم چنین زمینه رشد و پویایی فرهنگی را فراهم میکند. به همین سبک و سیاق ، جوامعی که شعاع اعتماد در آنها گستردهتر است از همبستگی مدنی و ظرفیت بالاتر برای کنش جمعی برخوردارند.
حایز اهمیت و توجه است که این سرمایه نامرئی به طور خودبهخود پایدار نمیماند و گسترش نمیابد. نشانههای زوال آن در جوامع مختلف را میتوان در فاصله عمیق میان فرد و نهادهای رسمی و هم چنین در افول همکاریهای جمعی دید.
در جایی که پیوندهای ارگانیک جامعه جای خود را به مجموعهای از افراد منفک میدهد ، غریبه ها به طور پیشفرض به عنوان منبع تهدید ادراک میشوند. چنین وضعیتی زنجیرهای از انزوا محافظهکاری و بیتفاوتی مدنی را بازتولید میکند.
ریشههای این زوال را باید در دو سطح جستوجو کرد.
-سطح نخست ساختاری و نهادی است.
ضعف پاسخگویی ، پیشبینیناپذیری قوانین ، تبعیض و تصور رانت و فساد ، اعتماد به ساختار کلان را فرسایش داده و جزیرهای شدن شهروندان را تسریع میکند.
نظریه نهادی اعتماد چنین عنوان میکند که نهادهای بیطرف و پاسخگو اعتماد تعمیمیافته را از بالا میسازند و نهادهای ناکارآمد و منفعل ، اعتماد را از بالا تخریب میکنند.
وقتی سیستم نتواند حامی شهروند قانونمند خویش باشد شهروندان نیز به ناچار برای بقا و معاش به روابط شخصی پناه میبرند و شعاع اعتمادشان محدودتر میشود.
-سطح دوم و دلیل ثانویه فروپاشی اعتماد بحرانهای خرد و کلان اجتماعی و اقتصادی است.
سلولی شدن زندگی شهری و تنگناهای معیشتی ، کیفیت تعاملات را کاهش میدهد.
پژوهشهای سالهای اخیر نشان دادهاند که وجود برخی نهادهای ناکارآمد و مفسدهخیز اعتماد تعمیمیافته را فرسایش میدهند؛ اما اینکه این فرسایش تا درون روابط خانوادگی نیز نفوذ کند و پیوندهای اولیه را به رقابت پنهان بکشاند بیشتر فرضیهای قابل آزمون است تا یافتهای قطعی.
با این حال شواهد تاریخی و مردمنگارانه از جمله مطالعه کلاسیک ادوارد بانفیلد درباره خانوادهگرایی بیاخلاق نشان میدهد که در غیاب نهاد قابل اعتماد حتی همبستگی خانوادگی نیز به ابزار رقابت برای منابع کمیاب بدل میشود.
آن چه مسلّم است این که وجود تمام یا بخشی از این عوامل به هیچ عنوان نافی مسئولیت شهروندی نیست.
مسئولیت هر فرد در این چرخه دائمی بسیار تعیینکننده است زیرا بیاعتمادی مانند چیدن قطعات دومینو است.
اگر در این زنجیره با منفعتطلبی یا عبور از حقوق دیگران اعتماد فردی را جریحهدار کنیم موج سلب اعتماد به حرکت درمیآید و این زنجیره فروپاشی روزی به خود ما بازمیگردد.
در آموزههای دینی نیز قانونمندی جهان و زندگی اجتماعی به روشنترین وجه یادآور میشود:
من اساء فعلیها
هر کس بدی کند پیامد آن به زیان خود اوست.
هیچ نهاد قدرتمندی نمیتواند جایگزین انتخاب اخلاقی تکتک ما در حفظ یا تخریب اعتماد عمومی شود.
زنجیره بیاعتمادی از همین خطاهای کوچک شخصی آغاز میشود و در نهایت دور تسلسلی میسازد که همه در آن بازندهاند.
پیش از آنکه گلهمند فروپاشی ساختارهای پیرامون خویش باشیم باید به این پرسش روبرو شویم که آیا در این آشفتهبازار بیاخلاقی خود ما به تقویتکننده دیوارها تبدیل شدهایم یا سازنده پلها.





ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰