آرزوی آسمان آبی از پشت شیشه دودی

پنج صندلی برای یک نفر

دیروز پیاده در کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر راه می‌رفتم؛ همان قلمرویی که قرار است محل زندگی باشد، نه پارکینگ سیار. هوا نه کاملاً خاکستری بود، نه واقعاً آبی؛ چیزی میان «نفس بکش، ولی با احتیاط».

دیروز پیاده در کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر راه می‌رفتم؛ همان قلمرویی که قرار است محل زندگی باشد، نه پارکینگ سیار. هوا نه کاملاً خاکستری بود، نه واقعاً آبی؛ چیزی میان «نفس بکش، ولی با احتیاط».

به گزارش اخبار اصفهان در همین حال، کاروان خودروهای تک‌سرنشین از کنارم عبور می‌کردند؛ هر کدام با یک راننده . عجیب نیست و در این شهر و هیچ شهر دیگری هم جدید نیست ولی ایکاش نبود.

پدیده «راننده تنها» دیگر یک عادت ساده نیست؛ به یک سبک زندگی، یک موضع اجتماعی، و شاید حتی یک بیانیه فلسفی تبدیل شده است. رانندگان با چنان صمیمیتی فرمان را در آغوش گرفته بودند که گویی اگر لحظه‌ای رهایش کنند، خودرو تصمیم می‌گیرد زندگی جمعی را تجربه کند و برود سراغ بقیه مردم.

از بیرون که نگاه می‌کنی، صحنه شبیه رژه‌ای از استقلال فردی است. هر ماشین یک جزیره متحرک، هر راننده فرمانروای قلمرو فلزی خود. شیشه‌ها بالا، موسیقی خصوصی، و نگاهی که می‌گوید: «این فضا دقیقاً برای من طراحی شده، نه برای اشتراک‌گذاری با موجودات دیگر.»

این در حالی است که کارشناسان ترافیک سال‌هاست یک پیشنهاد ساده دارند: اگر رانندگان هم‌مسیر، فقط یک یا دو نفر دیگر را سوار کنند، تعداد خودروها به شکل محسوسی کاهش پیدا می‌کند. اما ظاهراً جامعه به توافق نا نوشته‌ای رسیده که صندلی خالی جلو، حریم مقدسی است که باید به کوله ‌پشتی، بطری آب نیمه‌خورده و گاهی یک بسته دستمال کاغذی اختصاص یابد. ورود انسان به این فضا، اقدامی رادیکال و تقریباً ساختارشکنانه تلقی می‌شود.

در همین مسیرها، همین رانندگان در شبکه‌های اجتماعی فعال‌اند. زیر عکس آسمان آبی می‌نویسند: «کاش همیشه این‌جوری بود.» پست‌های مربوط به محیط‌زیست را لایک می‌کنند. استوری می‌گذارند: «هوای پاک حق ماست.» و بعد، با هماهنگی مثال‌زدنی میان دغدغه و دود، سوییچ را می‌چرخانند تا شخصاً در تولید همان هوایی سهیم باشند که آرزویش را دارند.

این تناقض، دیگر استثنا نیست؛ به هنجار تبدیل شده است. انسان مدرن هم‌زمان می‌تواند نگران زمین باشد و با خودروی تک‌سرنشینش در ترافیک سه‌ساعته بنشیند، کولر یا بخاری را روی درجه آخر تنظیم کند و با آسودگی بگوید: «حداقل تو ماشین خودم راحتم.»

خودروهای تک‌سرنشین فقط خیابان را شلوغ نمی‌کنند؛ نوعی فاصله اجتماعی پایدار هم تولید می‌کنند. تصور کنید اگر هم‌مسیرها کنار هم بنشینند، شاید مجبور شوند صحبت کنند، لبخند بزنند، یا حتی درباره چیزی غیر از ترافیک حرف بزنند. این سطح از تعامل انسانی، برای نسلی که ترجیح می‌دهد سه ساعت تنها در ماشین بنشیند تا ده دقیقه گفت‌وگوی کوچک را تحمل کند، چالش بزرگی محسوب می‌شود.

در پارکینگ‌ها، این فرهنگ به شکل منظم‌تری دیده می‌شود. ردیف‌های طولانی خودروها، هر کدام با چهار یا پنج صندلی خالی، در سکوتی هماهنگ کنار هم ایستاده‌اند. اگر صندلی‌ها حق رأی داشتند، احتمالاً با اکثریت قاطع به جرم «استفاده‌نشدن مزمن» شکایت دسته‌جمعی ثبت می‌کردند.

مدافعان رانندگی انفرادی البته استدلال‌های مشخصی دارند: «آزادی»، «راحتی»، «نمی‌خوام مسیرم عوض شه»، و شاه‌ کلید همه دلایل: «حوصله ندارم.» این «حوصله ندارم» به یکی از مهم‌ترین سوخت‌های نامرئی شهر تبدیل شده؛ ماده‌ای که مستقیماً از مغز خارج و به اگزوزها متصل می‌شود.

در این میان، عابران پیاده موجوداتی عجیب به نظر می‌رسند؛ کسانی که هنوز با پای خود حرکت می‌کنند و گاهی ناچارند میان خودروهایی عبور کنند که هر کدام فقط یک نفر را حمل می‌کنند. آن‌ها از کنار صفی از ماشین‌ها رد می‌شوند و به این فکر می‌کنند که اگر فقط بخشی از این صندلی‌های خالی پر بود، شاید خیابان بیشتر شبیه شهر بود تا انبار آهن متحرک.

با این حال، هنوز نشانه‌هایی از امید دیده می‌شود. گاهی دو همکار یا هم‌مسیر در یک خودرو دیده می‌شوند. آن‌ها حرف می‌زنند، حتی می‌خندند. اتفاقی که نه باعث توقف زمین می‌شود، نه فروپاشی نظم جهان. فقط یک ماشین کمتر وارد خیابان شده است.

شاید راه‌ حل همیشه پیچیده نباشد. شاید گاهی کافی باشد هر خودرو، کمی کمتر شبیه قلعه شخصی و کمی بیشتر شبیه فضای مشترک باشد.