ستاره‌شناس؛ در جست‌وجوی دیگری، در هزارتوی خویشتن

نگاهی به تئاتر ستاره شناس به کارگردانی میثم کیان در مجتمع فرهنگی هنری فرشچیان.

گاهی انسان پیش از آن‌که به دیگری برسد، به غیاب او رسیده است؛ به جای خالیِ کسی که هنوز نیامده، اما نبودنش پیشاپیش در جان او خانه کرده است. شاید از همین‌جاست که «ستاره‌شناس» آغاز می‌شود؛ نه از یک رابطه، بلکه از امکانِ رابطه، و نه از حضور دیگری، بلکه از خلأیی که در غیاب دیگری دهان گشوده است. نمایش، پیش از آن‌که قصه‌ی آدم‌هایی باشد که می‌خواهند یکدیگر را بفهمند، قصه‌ی انسان‌هایی است که هنوز خود را به تمامی نفهمیده‌اند.

ستاره‌شناس؛ در جست‌وجوی دیگری، در هزارتوی خویشتن

رابطه و عدم رابطه در «ستاره‌شناس» صرفاً یک مسئله‌ی شخصی یا دراماتیک نیست. این دو، صورت‌های متناقض یک بحران فراگیر انسانی‌اند؛ بحرانی که در جهان معاصر چنان در تار و پود زندگی تنیده شده که گاه دیگر نمی‌توان مرز روشنی میان تنهایی و رابطه، خواستن و گریختن، دوست داشتن و نیازمند بودن ترسیم کرد. کافی است به جهان پیرامون، به انبوه روایت‌های رسانه‌ای، به شبکه‌های اجتماعی و به سیلاب بی‌پایان توصیه‌هایی که درباره‌ی «رابطه‌ی درست» به انسان امروز عرضه می‌شود نگاه کنیم. گویی همه‌چیز را درباره‌ی رابطه می‌دانیم و با این حال، همچنان از بنیادی‌ترین پرسش آن بی‌پاسخ مانده‌ایم: چگونه باید با دیگری زیست؟

در این میان، «ستاره‌شناس» قرار نیست بازنمایی ساده‌ای از بحران رابطه باشد؛ اثر بیشتر به مثابه‌ی مکاشفه‌ای در این گره کور ظاهر می‌شود. گویی نمایش، به جای آن‌که پاسخ تازه‌ای به انبوه پاسخ‌های موجود بیفزاید، چراغی در تاریکی می‌گیرد و از خودِ تاریکی می‌پرسد.

از همین منظر، انتخاب فضای روان‌کاوی نیز انتخابی صرفاً روایی نیست. اتاق مشاور یا روان‌کاو در «ستاره‌شناس» می‌تواند استعاره‌ای از ذهن انسان معاصر باشد؛ اتاقی که آدم‌ها در آن می‌کوشند برای آشوب درونی خود نامی پیدا کنند. اما نمایش خیلی زود از این فضای آشنا فاصله می‌گیرد. روان‌کاو حذف می‌شود و مراجعه‌کننده در برابر خویشتن باقی می‌ماند. این حذف، یکی از مهم‌ترین تمهیدات مفهومی و فرمال نمایش است: اگر دیگری، حتی در قامت روان‌کاو، از میان برداشته شود، انسان با خود چه خواهد کرد؟

در اینجا «ستاره‌شناس» پرسشی بنیادین را پیش می‌کشد: آیا انسان می‌تواند خویشتن را بدون واسطه‌ی دیگری ببیند؟

دو زن نمایش در آغاز، گویی ناگزیرند قطعاتی از هویت روانی خویش را به زبان بیاورند؛ اندوه جابه‌جایی‌های مکرر، سرگردانی، نارضایتی و غرولندهایی که در ظاهر متوجه جهان بیرون‌اند، اما در ژرفای خود می‌توانند صورتی از فرافکنی باشند. فرافکنی، در معنای روان‌شناختی‌اش، یکی از راه‌های گریز روان از مواجهه با بخشی از خویشتن است؛ آنچه در درون پذیرفتنی نیست، به دیگری یا جهان نسبت داده می‌شود تا فرد بتواند موقتاً از مواجهه با آن بگریزد.

از این منظر، شخصیت‌ها فقط با یکدیگر گفت‌وگو نمی‌کنند؛ هرکدام در حال گفت‌وگو با بخشی انکارشده از خویش‌اند.

شاید یکی از ظریف‌ترین وجوه نمایش همین باشد که «دیگری» را به‌تدریج از یک شخص بیرونی به آینه‌ای روانی بدل می‌کند. انسان وارد رابطه می‌شود تا دیگری را بشناسد، اما در مسیر شناخت دیگری، ناگهان با چهره‌ای از خود مواجه می‌شود که سال‌ها از آن گریخته است. رابطه در اینجا دیگر صرفاً پیوند دو تن نیست؛ میدان برخورد دو جهان روانی است. دو تاریخ، دو زخم، دو میل، دو ترس و دو مجموعه‌ی متفاوت از نیازهای ناآگاه که در مجاورت یکدیگر فعال می‌شوند.

از منظر روان‌شناسی روابط، رابطه همیشه محل ملاقات دو انسان نیست؛ گاهی محل ملاقات دو «تصویر» از انسان است. ما دیگری را همان‌گونه که هست نمی‌بینیم؛ او را از میان خاطرات، ترس‌ها، نیازها، انتظارات و تجربه‌های پیشین خود عبور می‌دهیم و سپس با تصویری که ساخته‌ایم وارد رابطه می‌شویم. در نتیجه، بخشی از تعارض‌های انسانی نه از آن‌چه دیگری انجام داده، بلکه از معنایی ناشی می‌شود که ما به رفتار او داده‌ایم.
در «ستاره‌شناس»، این مسئله به شکلی مضاعف رخ می‌دهد. شخصیت‌ها نه فقط دیگری را می‌خوانند، بلکه در حال خواندن خویش در متن دیگری‌اند.

از منظر روان‌شناسی هنر نیز، نمایش در نقطه‌ای مهم از بازنمایی فاصله می‌گیرد و به تجربه نزدیک می‌شود. «ستاره‌شناس» نمی‌خواهد مفهوم تنهایی را برای تماشاگر توضیح دهد؛ می‌کوشد تنهایی را در ساختار اجرایی خود جاری کند. خاطره در این نمایش قرار نیست همچون یک روایت مرتب و خطی بازگو شود. خاطره، همان‌گونه که در ذهن انسان زیست می‌کند، سیال، گسیخته، ناگهانی و گاه بی‌منطق است.

از این رو، بازی بازیگران، حرکات پیش‌بینی‌ناپذیر، موسیقی، نور و زبان غیرمتعارف، همگی به جای آن‌که صرفاً عناصر زیبایی‌شناختی باشند، به اجزای روان‌شناختی فرم بدل می‌شوند. فرم نمایش، شمایل ذهنی را پیدا می‌کند که در آن گذشته و اکنون، واقعیت و رؤیا، تجربه و خیال، مرزهای قطعی خود را از دست داده‌اند.

این همان جایی است که روان‌شناسی هنر با زبان تئاتر تلاقی می‌کند. هنر، برخلاف گفتار توضیحی، می‌تواند چیزی را که هنوز در زبان قابل بیان نیست، به تجربه تبدیل کند. گاهی یک مکث، یک حرکت، یک تغییر نور یا یک شکست ناگهانی در روایت، بیش از ده‌ها جمله درباره‌ی اضطراب و تنهایی سخن می‌گوید. «ستاره‌شناس» از همین ظرفیت استفاده می‌کند تا روان را نه به عنوان موضوع نمایش، بلکه به عنوان کیفیتی در خودِ اجرا حاضر کند.

در این معنا، بازیگر نیز صرفاً مجری متن نیست. خودکاوی بازیگر، شناخت واکنش‌های بدنی و بیانی و مواجهه با خاطرات شخصی، بخشی از فرآیند خلق شخصیت می‌شود. اولویت با «شخصیت آفریننده» است؛ یعنی آن فرد انسانی که بازیگر از خلال تجربه‌ی زیسته، حافظه‌ی عاطفی و واکنش‌های جسمانی خود به وجود می‌آورد و سپس آن را با داده‌های متن مواجه می‌کند. شخصیت در اینجا چیزی از پیش‌ساخته نیست که بازیگر صرفاً آن را اجرا کند؛ موجودی است که در مرز میان متن و زیست شخصی بازیگر متولد می‌شود.

همین امر، مفهوم بدن را در «ستاره‌شناس» اهمیت می‌بخشد. بدن پیش از آن‌که سخن بگوید، به یاد می‌آورد. خاطره فقط در ذهن ذخیره نمی‌شود؛ در شانه‌ها، در نحوه‌ی ایستادن، در مکث، در نگاه، در سرعت نفس و حتی در کیفیت سکوت نیز رسوب می‌کند. از همین روست که واکنش‌های بدنی و بیانی بازیگر در برابر خاطرات شخصی می‌توانند به کنشی نمایشی بدل شوند.

در لایه‌ی دیگری از نمایش، ارجاع به اندیشه‌های کارن هورنای و مفهوم همزمانی در نگاه یونگ، افق اثر را گسترده‌تر می‌کند. هورنای، در خوانش خود از روان انسان، بر اضطراب بنیادی، نیازهای روانی و شیوه‌هایی که فرد برای مواجهه با جهان و دیگران اتخاذ می‌کند تأکید دارد. انسان ممکن است برای رهایی از اضطراب، به دیگری نزدیک شود، از او فاصله بگیرد یا در برابر او قرار بگیرد. بنابراین رابطه، همیشه عرصه‌ی عشق نیست؛ گاهی صحنه‌ی کشمکش میان نیاز به تعلق و نیاز به استقلال است.

و شاید «ستاره‌شناس» دقیقاً در همین منطقه‌ی خاکستری حرکت می‌کند؛ جایی که آدمی همزمان دیگری را می‌خواهد و از او می‌گریزد.
در سوی دیگر، همزمانی یونگی، با ایده‌ی وقوع معنادار رخدادهایی که در ظاهر رابطه‌ی علّی روشنی با یکدیگر ندارند، می‌تواند با جهان رویاگونه و سیال نمایش نسبت پیدا کند؛ جهانی که در آن خاطره، اکنون، خیال و نشانه‌ها گاه نه بر اساس منطق علت و معلول، بلکه بر اساس منطق ناخودآگاه به یکدیگر متصل می‌شوند. «ستاره‌شناس» از همین شکاف میان منطق بیرونی و منطق درونی بهره می‌گیرد.

اما شاید مهم‌ترین اتفاق نمایش، جایی رخ می‌دهد که همه‌ی این دانستن‌ها شکست می‌خورند.

در یک‌سوم پایانی، دو انفجار احساسی رخ می‌دهد؛ شخصیت مرد به برون‌ریزی جملاتی می‌رسد که با سرعتی شتابناک و تقریباً بی‌امان جاری می‌شوند. جمله‌ها فرصت تأمل نمی‌دهند؛ درست شبیه سیلاب داده‌هایی که انسان معاصر هر روز از رسانه‌ها، شبکه‌های اجتماعی و جهان مجازی دریافت می‌کند. گزاره‌های روان‌شناسانه، توصیه‌ها، تحلیل‌ها و کلمات قصاری که قرار است راهی برای نجات باشند، گاهی خود به بخشی از آشفتگی بدل می‌شوند.

و پس از این رگبار کلام، چه باقی می‌ماند؟

خلأ.

این شاید یکی از تلخ‌ترین و در عین حال انسانی‌ترین گزاره‌های نمایش باشد: دانستن الزاماً به فهمیدن منجر نمی‌شود.

انسان معاصر به طرز شگفت‌انگیزی درباره‌ی روان خود اطلاعات دارد، اما همچنان از خویشتن خویش دور است. واژه‌هایی چون «ایگو»، «کودک درون»، «والد»، «بالغ»، «ناخودآگاه فردی» و «ناخودآگاه جمعی» وارد زبان روزمره شده‌اند، اما گاه نام‌گذاریِ درد، خود به جای مواجهه با درد می‌نشیند. ما برای رنج‌های خود اسم می‌گذاریم تا شاید رنج قابل تحمل‌تر شود؛ اما نام، همیشه درمان نیست.

از همین‌جاست که «ستاره‌شناس» نسبت خود را با تراپی نیز به پرسش می‌گذارد. نمایش نه در پی نفی روان‌کاوی است و نه قصد دارد آن را به امر بی‌اعتبار بدل کند؛ بلکه پرسشی ظریف‌تر دارد: آیا هر توضیحی الزاماً ما را به تجربه‌ی زیسته‌ی خود نزدیک‌تر می‌کند؟

شاید گاهی انسان چنان سرگرم تفسیر خود می‌شود که خودِ زندگی را از یاد می‌برد.

از این منظر، جمله‌ی پایانی نمایش اهمیتی مضاعف پیدا می‌کند: «ما چیزی را از خودمون درآوردیم، که می‌خواستیمش، چون نمی‌تونیم با یه نفر دیگه زندگی کنیم.» این جمله را می‌توان همچون عصاره‌ی تلخ و paradoxical نمایش خواند؛ اعترافی که در آن میل به دیگری، همزمان با ناتوانی از زیستن با دیگری آشکار می‌شود.

انسان دیگری را می‌خواهد، اما نمی‌تواند با دیگری زندگی کند؛ زیرا دیگری، موجودی نیست که بتوان او را مطابق میل خود ساخت.
در اینجا روان‌کاوی نیز به مثابه‌ی مواجهه با «دیگری» معنا پیدا می‌کند. آن‌گونه که در متن نمایش مطرح می‌شود، انسان ناگزیر است دیگران را همچون شخصیت‌هایی ببیند، بفهمد، دست‌کاری کند، و در نهایت، زمانی که دیگر به او نیازی ندارند، رهایشان کند. آنچه می‌تواند ظاهری از بخشندگی داشته باشد، در عمق خود ممکن است صورتی از خودخواهی باشد. زیرا حتی میل به نجات دیگری، گاه از نیاز خود ما به نجات دادن سرچشمه می‌گیرد.

در چنین خوانشی، «ستاره‌شناس» درباره‌ی عشق نیست؛ یا دست‌کم فقط درباره‌ی عشق نیست. درباره‌ی ناتوانی انسان از تحمل دیگری است. درباره‌ی میل به نزدیک شدن و هراس از بلعیده شدن. درباره‌ی نیاز به دیده شدن و ترس از دیده شدن. درباره‌ی آن تناقض غریب که انسان از تنهایی می‌گریزد و درست به واسطه‌ی گریختن از تنهایی، گاه رابطه‌ای می‌سازد که او را تنهاتر می‌کند.از این رو، ستاره‌شناس بیش از آن‌که یک نمایش درباره‌ی روان‌کاوی باشد، نمایشِ روانِ انسانی است؛ روانی که در اتاقی، میان خاطره و رؤیا، میان دیگری و خویشتن، مدام در حال بازسازی خویش است.

و اینجاست که هنر، وظیفه‌ای متفاوت از درمان پیدا می‌کند. تئاتر قرار نیست نسخه‌ای برای رهایی صادر کند. قرار نیست مخاطب را درمان کند یا به او بیاموزد چگونه رابطه‌ی بهتری داشته باشد. وظیفه‌ی تئاتر شاید بسیار ابتدایی‌تر و در عین حال بسیار عمیق‌تر باشد: قصه گفتن؛ ساختن جهانی که پس از خاموش شدن چراغ‌های صحنه، همچنان در ذهن مخاطب ادامه پیدا کند.

«ستاره‌شناس» از همین امکان استفاده می‌کند. تماشاگر در برابر آدم‌هایی قرار می‌گیرد که شاید در ظاهر از او دور باشند، اما در لایه‌ای عمیق‌تر، بخشی از تجربه‌ی خود او را حمل می‌کنند. تنهایی، میل، ترس، خاطره، شکست، نیاز به دیگری و ناتوانی از زیستن با دیگری، متعلق به شخصیت‌ها نیست؛ بخشی از میراث روانی انسان معاصر است.

شاید به همین دلیل، تماشاگر در پایان نمایش ناگزیر می‌شود از خود بپرسد: من دیگری را برای آن‌که او را بشناسم می‌خواهم، یا برای آن‌که از طریق او به بخش‌هایی از خودم دست پیدا کنم که در تنهایی قادر به دیدنشان نیستم؟

و شاید پاسخ، در جایی میان این دو باشد.

«ستاره‌شناس» در نهایت ما را به یک کشف قطعی نمی‌رساند؛ بلکه ما را در آستانه‌ی یک پرسش رها می‌کند. ستاره‌شناس کسی است که چشم به آسمان دارد و می‌کوشد از دوردست‌ها معنایی برای زندگی پیدا کند؛ اما شاید تمام این جست‌وجو، سرانجام ما را به جایی نزدیک‌تر بازگرداند: به خودمان.

شاید دیگری آینه‌ای باشد که ما سال‌ها در آن به دنبال چهره‌ی او گشته‌ایم، بی‌آن‌که بفهمیم آنچه در آینه می‌بینیم، بخشی از خویشتن ماست.
و شاید بحران رابطه، در عمیق‌ترین معنای خود، بحرانِ ناتوانی انسان از مواجهه با خویشتن باشد؛ انسانی که هزاران روایت درباره‌ی عشق شنیده، صدها نظریه درباره‌ی روان آموخته، بی‌شمار توصیه درباره‌ی رابطه دریافت کرده، اما هنوز در لحظه‌ای که همه‌ی صداها خاموش می‌شوند، با همان پرسش نخستین تنها می‌ماند:

چگونه می‌توان دیگری را دوست داشت، بی‌آن‌که او را به چیزی از خودمان تبدیل کنیم؟

«ستاره‌شناس» پاسخ این پرسش را نمی‌دهد؛ و شاید ارزش نمایش دقیقاً در همین امتناع باشد. زیرا گاهی هنر، نه چراغی برای یافتن پاسخ، که آینه‌ای برای دیدن پرسش است. آینه‌ای که در آن، پس از پایان قصه، برای لحظه‌ای کوتاه، خودمان را می‌بینیم؛ بی‌پیرایه، بی‌توضیح و بی‌پناه، در برابر دیگری و در برابر خویشتن.