خداقوت قهرمانان، روزتان مبارک
این روز اگرچه ظاهرا، فقط پاسداشت یک مناسبت صنفی و شغلی است، اما درواقع یادآوریِ مفاهیمی چون: “معنا بخشیدن به انسانیت”، ” کیمیا بودن زمان” و ” ایثار برای ایفای تعهد” است. شغلی که در مرز امیدواری و ناامیدی انسان ها، تقلا می کند تا باعث اشک شوق شود، تا لحظه های پر از دلهره را پایانی خوش رقم بزند… .
به گزارش اخبار اصفهان با همین تعاریف کوتاه، مبالغه نیست اگر اورژانسی ها به ویژه نیروهای عملیاتی و پیش بیمارستانی را تافته ای جدا بافته از حوزه درمان و سلامت بدانیم. آن هایی که در سخت ترین شرایط جوی و جغرافیایی وامنیتی، جانشان را برای نجات جان هایی دیگر بی هیچ منتی کف دست گرفته و فارغ از کیستی و چیستی ها، صرفا به سلامت بیمار می اندیشند، سفید جامگانی که هریک کتابی از خاطرات تلخ و شیرین بیماران هستند. این روز را با گزارش پیش رو به همه پرسنل اورژانس و فوریت های پزشکی، شاد باش می گوییم:
و اما دلمان می خواست به مناسبت این روز، پای صحبت همه نیروهای اورژانس بنشینیم و ثانیه به ثانیه ماموریت ها و کُدهایی که اعزام شده اند را تحریرکنیم، اما چه می شود کرد که دنیای رسانه بضاعتش همین چند صفحه الکترونیکی و چاپی است.
دکتر جعفر میعاد فر رئیس سازمان اورژانس کشور اولین فردی بود که برای شنیدن یکی از ماندگارترین خاطرات دوران خدمتش به سراغش رفتیم، از معدود مسئولانی که کمتر کسی گره اخمش را دیده و بدون هیچ تبعیضی پاسخگوی همه خبرنگاران است و به رغم ترافیک های کاری حتی اگر بعد از یک جلسه کاری طولانی تا رسیدن به آسانسور ریکوردر را نزدیکش ببری و سوال کنی، باز با لبخند جواب سوالاتت را می دهد.
همین چند روزقبل پس از نشست خبری، تقریبا یکساعتی را هم به صورت ایستاده با تعدادی از رسانه ها مصاحبه اختصاصی انجام داد و در نهایت در حالی که سعی می کرد با چاشنی تبسم های همیشگی خستگیش را پنهان کند پای تریبون نسل فردا قرار گرفت. کمی مکث کرد و از ماندگارترین خاطرات دوران خدمتش اینگونه گفت:
«حقیقتا درمشاغلی که جان انسان ها مطرح است خاطره ها متفاوت ترند، به عنوان مثال خاطره نهم اسفند ۱۴۰۴ که هیچ وقت فراموش نمی شود و آن اتفاقی که دربیت افتاد. اما حادثه دیگری که سالها قبل یعنی ۱۳۸۱ رخ داد خاطره “پارک شهر” است که آن زمان رئیس اورژانس تهران بودم. آموزش و پرورش منطقه تعدادی از دانش آموزان را به پارک شهر آورده بود ولی حادثه تلخی رخ داده بود. ساعت حدود ۱۲ ظهر بود که معاون عملیات آتش نشانی زنگ زد و پرسید”دکتر میعادفرکجایی؟” جواب دادم” دفترم هستم”، گفت” بیاین پارک شهر”، گفتم”چی شده” گفت” همچین اتفاقی افتاده و چند تا از بچه ها غرق شدند”، بلافاصله رفتیم و با صحنه دلخراشی مواجه شدیم.
حدود ۱۷ دانش آموز را به اردو آورده بودند که ۶ نفرشان در دریاچه مصنوعی پارک غرق شده بودند، واقعا صحنه اندوهناکی بود، هیچ وقت آن تصاویر و دقایق فراموشم نمی شود. قطعا آن هایی که صحنه جنایت مدرسه میناب را حضوری دیدند متوجه عمق آن درد و غم هم می شوند. دانش آموزان نوجوانی که آمده بودند تفریحی کنند و قایقی سوار شوند و در آن دریاچه چرخی بزنند اما آن حادثه تلخ، شادیشان را گرفت.»
با مرور این خاطره، چهره رئیس سازمان اورژانس کشور برای چند ثانیه غمزده شد، از او خواستیم تا به مناسبت این روز پیام یا توصیه ای هم برای نسل جدید اورژانس و فوریت های پزشکی داشته باشد، میعاد فر با اندکی تامل بیان داشت:
« به هر حال در ساختار کشور چالش هایی داریم و خودم هم همیشه در سیستم کاریمان صحبتم این است که اگر از منه مدیر یا همکارانم گلایه ای دارید بر سر بیمار خالی نکنید. وقتی به بالین بیمار می روید با لبخند بروید، شما که ماموریت را رفته اید خب بیمار همین روحیه خوب شما را ببیند، بهتر می شود و نیمی از دردهایش کاهش پیدا می کند. لذا سعی کنیم وقتی بر بالین بیمار هستیم کارمان را درست انجام بدهیم و اخلاق حرفه ای را رعایت کنیم. همه ما در کل کشور یک منافع مشترک داریم، ما اورژانسی ها یک جمعیت ۳۰ هزار نفری هستیم که اگر یک نفرمان اشتباه کند به پای همه ۳۰ هزار نفرمان نوشته می شود و برعکس آن اگر کارخوبی هم انجام بدهیم به حساب همه ما نوشته می شود.
درکل ما را با آن کار قضاوت می کنند و کسی نمی گوید که فقط این یک نفر این کار را انجام داده، لذا از همکارانی که ممکن است گلایه هایی داشته باشند درخواستم به عنوان یک برادر کوچکتر این است که سعی کنید مشکلات داخل خانواده کاری خودمان را به مردم منتقل نکنیم، تا مردم آن امنیت سلامت را احساس کنند. با حال خوب پیش بیمار برویم، مطمئنا مردم بسیار سپاسگذاری هم داریم. درمجموع می خواهم به نسل جوان تر اورژانس و فوریت ها بگویم که، کسی که وارد این عرصه می شود باید روحیه متفاوت تری از سایر کارکنان حوزه درمان و سلامت داشته باشد».
و آنچه درادامه می خوانید خاطرات تعدادی دیگر از پرسنل اورژانس و فوریت های پزشکی کشور است که برخی مربوط به حوادث سالهای دور و برخی هم مرتبط با جنگهای تحمیلی اخیر است:
عباس عابدی کارشناس فوریتهای پزشکی و از قدیمی های اورژانس ۱۱۵ استان اصفهان با ۲۰ سال سابقه خدمت:
«فروردین سال ۱۳۹۰ و ساعت حدود ۱۱ شب بود، تماسی با این مضمون با اتاق فرمان برقرار شد”توروخدا به داد ما برسید، ما تیر خوردیم. اینجا وسط بیابان هستیم. داریم می میریم. کمک کنید”. این صدای مردی بود که از آن طرف خط با التماس از من درخواست کمک می کرد. چون چند دقیقه قبل از پلیس ۱۱۰ یک مورد تیراندازی در حوالی شهر گزارش شده بود برایمان محرز بود که این مورد نمی تواند مزاحمت تلفنی برای اورژانس باشد.

بزرگترین مشکل ما این بود که مصدوم ها نمی توانستند یک نشانی درست و دقیق از موقعیت قرارگیری خودشان بدهند و از نشانه هایی هم که می دادند قابل تشخیص نبود که در کجا این اتفاق افتاده و ما کجا باید به دنبال آنها باشیم. آنطور که مشخص بود ضاربان این دو نفر را به یک جاده متروکه ادر طراف شهر کشانده بودند و بعد از نزاع و شلیک گلوله هر دو را در بیابان رها و ماشینشان را هم سرقت کرده بودند. اولین واحد امدادی اورژانس را به محدوده نشانی که پلیس گفته بود فرستادیم و با واحد امدادی دوم هم تماس گرفتیم و آنها را هم به آن محدوده اعزام کردیم چون احتمال می دادیم این حادثه چند مصدوم داشته باشد.
تکنسین های اورژانس به محلِ اعلام شده رسیدند و مدام پشت بی سیم نشانی دقیق محل را از ما سوال می کردند. واقعا همه کلافه و حیران شده بودیم از اینکه نمی توانیم آن مصدوم ها را پیدا کنیم، با شماره مصدوم ها تماس می گرفتیم و آنها باز هم می گفتند ما دقیقا نمی دانیم کجا هستیم ولی یادمان هست که از یک مسیری داشتیم می رفتیم و مرتب اسم آن مسیر را تکرار می کردند.
اتفاقا گشت پلیس هم به دنبال آن مصدوم های تیرخورده در منطقه بود، پلیس دنبال محل نزاع می گشت و ما هم دنبال مجروح ها تا هرچه زودتر بهشان رسیدگی کنیم تا بیش از حد خونریزی نکنند. اما متاسفانه هیچ اثری ازشان نبود. همه مضطرب بودیم. واقعا در تاریکی شب پیدا کردن دو آدم زخمی وسط بیابان کار راحتی نیست. بعد از چند دقیقه دوباره یکی از آن مصدوم ها با ما تماس گرفت و درخواست کمک کرد. از مرد مجروح خواستم آرامش خودش را حفظ کند و ببیند می تواند نشانه ای چیزی از اطرافشان به ما بدهد تا زودتر بتوانیم پیدایشان کنیم؟ من که خیلی مضطرب بودم داد میزدم می گفتم:”علامتی، چیزی؟”، می گفت: “نمی دونم، من مال این منطقه نیستم”.
این صحبت ها بی فایده بود. تنها اطلاعاتی که دادند این بود که دارند با وجود جراحت و خونریزی به سمت نوری که حدس می زنند جاده باشد حرکت می کنند. ۲۰ دقیقه دیگر هم گذشت. تکنسین های اورژانسِ حاضر در محل همه بیابان ها و جاده های فرعی اطراف اتوبانی که آنها نشانی داده بودند را جستجو کردند. در ناامیدی مطلق خداخدا می کردیم که بتوانیم پیدایشان کنیم. صدای التماسشان لحظه ای از ذهنم پاک نمی شد. بالاخره همکاران در آن تاریکی شب پیدایشان کردند. بعدا که از همکارم پرسیدم چطوری پیدایشان کردید گفت: “توی تاریکی شب از دور دو نفر را دیدیم که به سمت جاده می آمدند، نفهمیدیم چطور خودمان را به آن ها رساندیم. شرایط جسمانی هر دو مجروح، وخیم بود. از شدت خونریزی توان صحبت کردن نداشتند و هوشیاریشان هم بسیار کم شده بود.
یکی از آنها از ناحیه قفسه سینه مورد اصابت گلوله قرار گرفته بود و دیگری هم گلوله از کنار قفسه سینه اش رد شده بود و به زیر بغلش خورده بود. عملیات امداد را شروع کردیم و مشغول پانسمان و مایع درمانی شدیم. بعد از هماهنگی با اتاق فرمان و بیمارستان اشرفی اصفهانی خمینی شهر مصدوم ها را به آنجا منتقل کردیم. اما متاسفانه یکی از مجروح ها که تیر به قفسه سینه اش اصابت کرده بود به علت خونریزی شدید در بیمارستان فوت کرد، ولی مجروح دوم از مرگ نجات پیدا کرد. این عملیات امدادی از معدود گزارش هایی بود که خودِ مصدومِ تیر خورده، با مرکز اورژانس تماس می گرفت و تقاضای امدادرسانی داشت. حادثه ای که امروز تبدیل به یک خاطره شده، خاطره ای هم تلخ و هم شیرین.»
سیدعلی حسینی، کارشناس اورژانس استان تهران با ۶ سال سابقه خدمت
«در روزهای جنگ، ما امدادگران اورژانس بیش از هر زمان دیگری با صحنههایی روبهرو شدیم که شاید هیچوقت از ذهنمان پاک نشود. از همان روزهای نخست حملات، مأموریتهای ما فقط به حوادث معمول شهری محدود نمیشد؛ هر بار که صدای انفجار در نقطهای از تهران شنیده میشد، میدانستیم ممکن است دقایقی بعد راهی همان منطقه شویم. هر روز با صحنههایی مواجه میشدیم که دیدنشان برای هر انسانی سخت بود؛ ساختمانهای آسیبدیده، مردم نگران و مصدومانی که در میان آوار و خرابیها چشم به امدادگران داشتند.

چند روز از آغاز حملات گذشته بود که خبر تخلیه منطقه شهرک استقلال تهران اعلام شد. به پایگاهها و نیروهای مستقر در آن منطقه اطلاع داده شد که برای حفظ جان نیروها، منطقه را ترک کنند و ادامه خدمت را از مناطق امنتر انجام دهند. ما در شهرک استقلال یک پایگاه داشتیم. آن روز، دو نفر از همکارانمان در حال خارج شدن از پایگاه بودند که ناگهان منطقه مورد حمله موشکی قرار گرفت. لحظاتی بعد، خبر حادثه به ما رسید؛ هیچکس نمیدانست قرار است با چه صحنهای روبهرو شود. نیروها بلافاصله به محل اعزام شدند؛ وقتی رسیدیم، صحنهای دیدیم که هنوز هم یادآوریاش برایم سخت است. علی عبدالهی، همکار عزیزمان، در همان لباس خدمت، غرق در خون بر زمین افتاده بود.
علی برای ما فقط یک همکار نبود. یکی از همان آدمهایی بود که همیشه میشد روی حضور و مسئولیتپذیریاش حساب کرد؛ امدادگری که شغلش را با جان و دل انجام میداد و در نهایت، در همان لباسی که سالها برای نجات جان مردم بر تن کرده بود، جان خودش را از دست داد. آن روز حال هیچکدام از بچهها خوب نبود؛ برای ما که هر روز با مرگ و زندگی آدمها سر و کار داریم، دیدن پیکر بیجان یک همکار، یک دنیا فرق دارد. این بار قرار نبود بیمار را نجات بدهیم؛ این بار یکی از خودمان روی زمین افتاده بود.
در آن لحظات، لباس اورژانس برای من معنای دیگری پیدا کرد؛ لباسی که همیشه نماد نجات و امید بود، این بار بر تن یکی از بهترین همکارانمان، یادآور تلخ فداکاری و ازخودگذشتگی شد. شهید علی عبدالهی، برای من و بسیاری از همکارانم، نمونهای از یک ناجی واقعی و یک امدادگر فداکار بود؛ کسی که تا آخرین لحظه در مسیر خدمت به مردم ایستاد. شاید خیلیها وقتی آژیر آمبولانس را میشنوند، فقط صدای یک خودرو را میشنوند که با عجله از خیابان عبور میکند؛ اما پشت آن آژیر، انسانهایی هستند که هر روز جانشان را کف دستشان میگذارند تا جان دیگری را نجات دهند و علی، یکی از همان آدمها بود. او رفت، اما تصویرش با لباس خدمت، برای همیشه در ذهن ما باقی ماند. ما هنوز هم وقتی از کنار پایگاه شهید علی عبدالهی عبور میکنیم، یادمان میآید که بعضی آدمها آنقدر در راه نجات دیگران زندگی میکنند که حتی آخرین لحظه زندگیشان هم با خدمت گره میخورد».
جعفر کریمی کارشناس اورژانس استان شیراز با ۱۵ سال سابقه خدمت:
خاطره من به زمان جنگ تحمیلی برمی گردد، یک روز حوالی ساعت ۳ بود و در مرکز اورژانس شیفت بودیم، صدای انفجار مهیبی از حوالی مرکزارتباطات اورژانس شنیده شد، همگی به محیط امن رفتیم و وقتی به مقابل اورژانس آمدیم دیدیم که تقریبا درصد متری اورژانس انفجاری رخ داده و خودرویی آتش گرفته و تعداد مصدومان هم زیاد بود.

با سوپروایزر عملیات آن روز، به سرصحنه رفتیم، ارتباطمان با آمبولانس هایمان قطع شده بود چون حادثه درنزدیک اورژانس رخ داده بود، درهمان حین که داشتیم کارهای مجروحان را انجام می دادیم، چندین آمبولانس سر صحنه آمدند. این ها همکاران اورژانس پایگاههای دیگر بودند که وقتی متوجه انفجار در نزدیکی مرکز اورژانس شده بودند همه آمده بودند حتی همکارانی که داشتند برمی گشتند خانه هایشان هم به صورت خودجوش برای امداد رسانی به سمت مرکز آمدند. این همدلی و حس انسان دوستی و کمکی که همکاران برای نجات مصدومان انجام می دادند واقعا مثال زدنی بود که چگونه برای نجات جان هموطنانشان به میدان آمدند.
محمد درویشی؛ کارشناس فوریت پزشکی تهران با ۱۴ سال سابقه:
«آن روز مأموریت، در ظاهر یک مأموریت معمولی بود؛ مورد آقای ۵۰ ساله، ضعف و بیحالی، بیمار دیابتی، کهریزک. اما برای ما، هیچ مأموریتی معمولی نیست. وقتی به محل رسیدیم، متوجه شدیم بیمار در جشن نامزدی دخترش حضور داشته است. مردی حدود پنجاهساله، با سابقه دیابت که ناگهان دچار ضعف و بیحالی شدید، تنگی نفس و تعریق فراوان شده بود. ظاهر ماجرا چیزی بیشتر از یک ضعف ساده را فریاد میزد. خانواده آشفته بودند و بیمار هم حال خوبی نداشت. مدام میگفت”اصلاً حالم خوب نیست؛ احساس میکنم هر لحظه ممکنه بمیرم”. به دلیل دیابت، بیمار درد مشخصی در قفسه سینه احساس نمیکرد اما علائم بالینی، زنگ خطر بزرگی برای ما بودند.

سعی کردیم خانواده و بیمار را آرام کنیم، نوار قلب گرفتیم و همان چیزی که از آن میترسیدیم، خودش را نشان داد؛ بیمار دچار سکته قلبی حاد شده بود. درمان اولیه را طبق پروتکل انجام دادیم؛ آسپرین و پرل تیانجی به بیمار داده شد و پس از انتقال اصولی به آمبولانس، سریعاً به سمت بیمارستان بهارلو حرکت کردیم. اما داستان تازه شروع شده بود؛ داخل آمبولانس، بیمار با چشمانی پر از ترس به من نگاه کرد؛ صدایش میلرزید؛ با گریه گفت”نذار بمیرم؛ من میخوام عروسی بچمو ببینم”.
در آن لحظه، دیگر فقط یک بیمار روبهروی من نبود؛ یک پدر بود؛ پدری که تمام آرزویش شاید همین بود که چند قدم دیگر در زندگی دخترش کنار او باشد. به او گفتم”تا وقتی من کنارتم، تمام تلاشم رو میکنم که سالم به بیمارستان برسیم؛ قوی باش”. دستگاه آی دی ای را به بیمار متصل کردم و مسیر را ادامه دادیم اما وضعیت بیمار لحظهبهلحظه بدتر میشد؛ سعی میکردم آرامش کنم، با او صحبت میکردم و امید میدادم؛ اما ناگهان همه چیز تغییر کرد؛ بیمار هوشیاریاش را از دست داد؛ نبض نداشت؛ وی تی ریتم قلبی روی مانیتور بدون نبض بود. در آن چند ثانیه، دیگر فرصتی برای ترسیدن وجود نداشت فقط باید عمل میکردیم.
سی پی آر را شروع کردیم و بلافاصله شوک الکتریکی را شروع کردیم. ثانیهها به اندازه ساعت میگذشتند؛ کمتر از یک دقیقه بعد چشمهای بیمار باز شد؛ دوباره به زندگی برگشته بود. چند دقیقه بعد، هوشیاریش کاملاً برگشت و توانستیم او را با وضعیت مناسب به بیمارستان تحویل دهیم. همسر بیمار که تمام این لحظات را از نزدیک دیده بود، بعد از تحویل بیمار با چشمانی اشکآلود از ما تشکر کرد و برایمان دعا کرد… . یقینا برای یک تکنسین فوریتهای پزشکی، شاید هیچ پاداشی بزرگتر از این نباشد که بیماری را در بدترین لحظه زندگیاش تحویل بگیری و چند ساعت بعد، او را سالم و امیدوار ببینی… .آمبولانس فقط یک خودرو نیست؛ آمبولانس جایی است که انسان، در فاصلهای کوتاه میان مرگ و زندگی قرار میگیرد؛ جایی که هر ثانیه ارزش دارد؛ جایی که یک تکنسین، فارغ از رنگ، نژاد، ثروت، جایگاه و هر تفاوت دیگری، فقط برای یک چیز تلاش میکند؛ “زندگی”.
رضا حسن نیا، کارشناس اورژانس تهران با ۱۵ سال سابقه خدمت:
یک شب از شب هایی که در پایگاه اورژانس شیفت بودم از مرکز دیسپچ در حدود ساعت ۳ نیمه شب با بیسیم اعلام کردند و گزارش یه مریض بدحال را دادند. با توجه به شرح حالی که گرفته شده بود بیمار آقای جوانی بود که ظاهراً خودکشی کرده بود. پس سریع به محل اعزام شدیم و به دنبال آدرس می گشتیم سریع به آدرس اعلام شده رفتیم. پیرمردی سراسیمه در را باز و با التماس، ما را به داخل کشید و گریه کنان می گفت: “پسرم تو رو خدا نذارین بمیره”.

او را به آرامش دعوت کردم و داخل رفتم. مردی ۳۷ ساله با خوردن قرص قصد کشی داشت. بعد از خوردن قرص ها خودش را در اتاقی حبس کرده بود و اجازه نمی داد کسی داخل شود. از پدر و مادرش شرح گرفتم. با گریه و بریده بریده گفتند:”این پسر ماست زنش می خواهد ازش جدا بشه و بچه ها رو هم ببره پسر ما هم واسه همین داره خودشو می کشه. به دادش برسین آقا”. جعبه قرصا را به دستم دادند، با توجه به نوع قرصی که خورده بود اگر به موقع اقدام نمی کردیم قطعاً جانش را از دست می داد. باز هم پشت درب اتاق رفتم و خواهش کردم به خاطر اشکهای پدر و مادر پیرش به آن ها رحم کند و درب را باز کند امّا او همچنان مقاومت می کرد.
ناچار به دیسپج گزارش دادم و حضور عوامل کلانتری را درخواست دادم. به دستور دیسپج تا موقع حضور عوامل کلانتری مجبور به ترک خانه شدیم بدون اینکه کاری انجام داده باشیم. امّا وقتی مادر آن پسر از نیّت ما مطلّع شد شروع به التماس کرد. دلم برایش می سوخت، اشکهای مادرانه اش تنم را میلرزاند. دوباره به دیسپج اطلاع دادم و تلاش مجددمان را گزارش کردم. در حدود ۳۰ دقیقه صحبت کردم تا راضی شد درب را باز کند، خیس عرق بود و توانش را کاملاً از دست داده بود. بعد از اقدامات درمانی او را به بیمارستان منتقل کردیم. حالش خیلی بهتر شده بود، هم از لحاظ جسمی هم روحی. با عنایت خدا و دعای پدر و مادر پیرش آن مرد جوان از مرگ نجات پیدا کرد.
سعید احمدی تکنسین اورژانس استان تهران با ۱۰ سال سابقه خدمت:
چند سال پیش صبح اول شیفت که درحال تحویل بودیم، یک آقایی به همراه مادرش به ما مراجعه کرد و گفت “اگر می شود فشار مادرم را چک کن”، بلافاصله به بالینش حاضر شدیم و متوجه شدیم که فشارش بالاست. بیمار از ما درخواست آب کرد، من رفتم برای او آب بیاورم که دارویی هم برای درمان فشارخونش بدهیم، ناگهان همراه بیمار ما را صدا زد و گفت” مادرم حالش بد شد و توروخدا زودتر بیاین”.

بلافاصله با تجهیزات بالای سر بیمار حاضر شدیم و دیدیم متاسفانه ایست قلبی تنفسی کرده، خیلی ناراحت شدیم و فورا روی زمین انتقالش دادیم و ماساژ قلبی را شروع کردیم و اقدامات پیشرفته احیا را برایش انجام دادیم، دستگاه شوک را نصب کردیم و سی پی آر را ادامه دادیم، دومین شوک را که دادیم، بیمار برگشت و چشمهایش را باز کرد. واقعا آن لحظه از بهترین لحظات زندگیم بود که این مادر به لطف خدا به زندگی برگشت.
محمدرضا نباتی کارشناس فوریت پزشکی اورژانس تهران با حدود ۱۷ سال سابقه خدمت:
تمام ماموریت هایی که می رویم برایمان خاطره است مخصوصا آن هایی که به جاهای خیر ختم می شود… . سال ۱۴۰۰ بود ماموریتی در همین نازی آباد رفتم که یک آقایی بنا به دلایلی دچار ایست قلبی و ایست تنفسی شده بود. این آقا ۴۹ ساله بود و زن و بچه داشت و آمده بودند خانه مادرشان که بعد از سلام و احوالپرسی ناگهان ایست قلبی کرده بود. هنوز آن خانه و کوچه و پلاک و چهره مادرش یادم هست، وقتی رسیدیم همه از شدت نگرانی بال بال می زدند.

به محض رسیدن بعد از شرح حال از اطرافیان بیمار، شروع کردیم به رگ گیری و خوراندن دارو به بیمار. دو سه دقیقه نشد که بیمار برگشت، دستگاه را گذاشتیم و بیمار یک شوک گرفت و نبض بیمار هم برگشت. یعنی انگار خدا گفته بود تو به بالین این بیمار برو تا دوباره روحش را به بدنش برگردانم. هیچ وقت یادم نمی رود زمانی که بیمار به زندگی برگشت مادرش به من گفت” پسرم معجزه کردی؟” ( واقعا هر موقع این خاطره را مرور می کنم حالم دگرگون می شود). جواب دادم” نه مادر، من فقط کارم را انجام دادم”، همان لحظه همکارانم با آمبولانس آمدند و بیمار را به بیمارستان انتقال دادیم… .




ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰