نازبانو با گلیمهایش تاریخ عشایر را میبافت
پشت پردهی تصاویر زیبا و رمانتیک از زندگی عشایری، حقیقتی تلخ نهفته است. سفری که از جادههای خاکی و پرپیچ و خم آغاز شد و به سیاه چادر نازبانوی پیکری ختم گشت، رویارویی با تناقضهای دردناک یک جامعه بود؛ جامعهای که گوشت و لبنیات شهرها را تامین میکند اما برای تامین یک کیسه آرد، باید به امیدهای واهی یا قیمتهای سرسامآور بازار آزاد دل ببندد. این گزارش، روایت زنی است که میان هنر بافتن سیاه چادرها و درد نبود نان، در حال جنگ با فراموشی است.
سفر به اقلیمِ رنج و اصالت
به گزارش اخبار اصفهان سینه کش جاده را طی کردیم و با نازبانوی پیکری که در چادر سیاه عشایر مشغول نان پختن بود آشناشدم ، او متولد سال ۱۳۴۸، نمادی از نسلی است که هرگز یاد نگرفت چگونه در چارچوبهای تنگ شهری زندگی کند. او از آن زنان است که در هر گام، ردی از کوچ و جابهجایی به جای گذاشته است. از دشتهای گرم خوزستان تا ارتفاعات مهرهگرد، زندگی او در تناوب فصلها میگذرد. او میگوید که شهر برای او مانند یک زندان است؛ جایی که دیوارها راه نفسش را میبندند و هر بار که پا به شهر میگذارد، احساس خفقانی میکند که تنها با بازگشت به سینه پهن دشت و استشمام بوی گیاهان وحشی درمان میشود. برای نازبانو، آزادی یعنی جایی باشد که بتواند هر صبح با صدای گوسفندان بیدار شود و هر شب، سقف خانهاش را ستارههای درخشان شبهای دشت بسازد.
تاری از عشق، پودی از صبر
اگر به دستان نازبانو نگاه کنید، متوجه میشوید که این دستها ابزاری برای خلق هنرند. در دنیایی که صنایع دستی در حال فراموشی است، او با عشق و صبوری، هنر بافتن سیاه چادرها را زنده نگه داشته است. سیاه چادر برای او تنها شناسنامه فرهنگی اوست. اما زیبایی این روایت در این است که نازبانو تنها نیست؛ او این میراث را به دخترانش نیز منتقل کرده است. دخترانش که با نگاهی نو به هنر مادر مینگرند، اکنون در طراحی نقشههای گلیمها و صنایع دستی نقش ایفا میکنند. آنها با ترکیب تجربه مادر و خلاقیت نسل جدید، گلیمهایی میبافند که هر گرهاش، داستانی از عشق به ریشه و اصالت است. این همکاری مادر و دختر، در واقع پلی است میان گذشته و آینده، تا هویت عشایری در تار و پود هنرشان جاودانه بماند.
روزی سخت، از دوشیدن شیر تا جنگ با خستگی
یک روز معمولی در زندگی نازبانو، ساعتی پیش از سپیدهدم آغاز میشود. زمانی که دشت هنوز در خواب است، او بیدار میشود تا هر آنچه در توان دارد را برای بقای گله و خانواده به کار بگیرد. از دوشیدن شیر گاوها و گوسفندان گرفته تا چران دادن دامها در دشتهای دوردست و آوردن آب از چاههای دور، هر لحظه از روز او با زحمتی طاقتفرسا گره خورده است. او میگوید دستهایش تا دوازده شب بند نیست. این استقامت، نه از روی اجبار، بلکه از روی عشقی است که به این سبک زندگی دارد. او با افتخار میگوید که عشایری بودن، یعنی با طبیعت یکی شدن، حتی اگر به قیمت خستگی مفرط و سالها رنج باشد.
تامینکننده گوشت، درمانده آرد
اما در میان این همه هنر و عشق، حقیقتی تلخ وجود دارد که هر بار به آن اشاره میشود، نازبانو با لحنی سرشار از گلایه، از تناقضی میگوید که هر روز بر رنجشان میافزاید. او میپرسد که چگونه ممکن است عشایری که تمام سال را در سختی میگذراند تا گوشت و لبنیات را برای سفرههای مردم شهر تامین کند، حالا برای تامین یک نیاز اولیه مانند «آرد» درمانده باشد؟ او با چشمانی اشکبار روایت میکند که از دو ماه پیش، سهمیهی آرد آنها قطع شده است. آردی که نان، یعنی تنها منبع انرژی آنها در کوچهای سخت را تامین میکرد، حالا تبدیل به یک رویای گرانقیمت شده است.
او میگوید: یا باید گشنه بمانیم یا با هزینههایی زیاد آرد بخریم یا به شهر رفته و نان تهیه کنیم. این وضعیت، بهویژه برای خانوادههایی که درآمدشان کاملاً وابسته به دام است و با گرانی شدید علوفه و جو دست و پنجه نرم میکنند، غیرقابل تحمل است. نبود آرد، یعنی نبود نان، و نبود نان در دل دشت، یعنی مرگ تدریجی یک فرهنگ.
نگهبان آخرین حصارهای یک فرهنگ
در کنار بحران نان، عطش نیز مهمان همیشگی خیمههای عشایر است. آبرسانی به مناطق کوچ نشینی، به جای آنکه یک اولویت باشد، به فراموشی سپرده شده است. نازبانو از نبود تانکرهای آب و دشواری دسترسی به منابع آب شرب میگوید. او میگوید که تامین آب برای مصرف انسان و دام، هر روز به یک نبرد تبدیل شده است. او از مسئولان میخواهد که، بیایند و ببینند که زنان و مردان عشایر چگونه زندگی میکنند و چه مشکلاتی دارند.
گرهای که شاید نماد امید به آینده باشد
وقتی لحظهی خداحافظی فرا میرسد و ما دوباره به سوی جادهها و شهر بازمیگردیم، نگاه نازبانو همچنان به افقهای دور دوخته شده است. او در حال بافتن گرهای جدید در گلیمش است؛ گرهای که شاید نماد امیدش به آینده باشد. نازبانوی پیکری، شاید نگهبان آخرین حصارهای یک فرهنگ است. او میخواهد فرزندانش بدانند که اصالت در چیست، اما این ماندگاری، نیازمند حمایت است. اگر صدای این زنان شنیده نشود و مشکلاتی چون تامین آرد و آب حل نگردد، شاید روزی برسد که دیگر کسی نباشد که سیاه چادرها را ببافد و سقفش را به ستارههای آسمان بسپارد.





ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰